آدمیت به این شکل که دوست صمیمی هفت

آدمیت به این شکل که دوست صمیمی هفت ساله من با اومدن یه بی سر و پای بی نام و نشون،هوایی میشه و دوستی و خواهریش یادش میره،به واقع قضیه نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزاره یا شایدم به قول مامان نون به نرخ روز خوردنه،وگرنه چه دلیلی داره من و بفروشی به آدمی که درست حسابی هم نمیشناسیش؟!

دلم شکست،ولی میدونی چیه؟!برای همه بی تفاوتی ها برای همه دلتنگ نشدن ها،برای همه با تو موافق نبودن هایی که در من شکل خواهد گرفت بعدن ها،خوشحالم خیلی خوشحالم.

Advertisements

به همین سادگی!

آدم احمق که نیست هست؟! منم نیستم…بعد هشت سال دوستی دیگه زیر و بم شو میشناسم…میفهمم این دو برداشتناش،گارد گرفتناش،دفاع کردن های آتیشیش یعنی چی…!!

الان،همین الانه الان،آدما به اوج بی تفاوتی و پرروییشون رسیدن…مسیله بقا س…همه فقط برای زنده موندن خودشون نیست که میجنگند ولی…مهم محو کردن موجودیت شخص دومیه که مطمین شی خللی ایجاد نمیکنه تو خواسته های خودخواهانه تو.

وقتی من بجای اینکه برم به اون بگم،میام به تو میگم که فلانی،من به شازده ناکوکم،همچین یه هوا موش میدوونه این وسط…آی دخترک حواست باشه خواهریمون به باد نره…اینارو که میگم انتظار دارم بفهمی،گارد نگیری که نه و چطوری میتونی همچین حرفی بزنی و هزارتا بهانه و حرف نادرست دیگه که فقط اوضاع رو بدتر میکنه…حالا من اومدم پیشت گله و شکایت؟!آخرش به گه خوردن افتادم و عین تهوع  آورش دارم ازت معذرت میخوام؟!حداقل متوجه باش…برو بهش بگو من دوستی هشت ساله مو آسون از سر راه نیاوردم که بخاطر تویی که هیچیم ازت نمیدونم که اونم نمیدونه حتی بعد یک سال…بخوام از دست بدم…بعدم بیای و بهم بگی خودت و عشق است دختر جون.

دوستیمون از رنگ و لعابش افتاده…متوجهی؟!

سکوت هامون طولانی شده!

به مشکوک بودن مشکوکیم!

و هیچم همه چی مثل قبل نیست!

خوش بحال من!

خوش بحال تو!

من غم،من بغض،من بی همه کس.

نباید پشت سرت نگاه کنی،نباید یهو،یه جا،یه لحظه وایسی و چی گذشته هارو ببینی….مگه نه اینکه جز گریه ای کردن آدم هیچ فایده دیگه ای نداره؟! نه نداره….!میگه تو قراره معمار بشی؟!وایی یعنی دختر من قراره معمار بشه…هیچم صدای به در و دیوار خوردن دل منُ       نمیشنوه،یعنی خودشو میزنه به نشنیدن…وگرنه کیه که بتونه صورت مجسمه ای و یخ زده ی من که چشم دوختم به درو دیوار بلکه کمتر درد بگیره جای این پدر نبودناش…با اینکه همه میگن کار خوبی میکنی مجازی میخونیش ولی وقتی هردفه من و پای درسام میبینه میخنده و با یه لحن ترش میگه با مدرکش که کاری نمیتونی بکنی ولی حالا…کیه که بفهمه چقدر پوچ میشم از درون؟!

همه آدما به دوست داشتنیهاشون امید میدند،ضعفهاشونو بروشون نمیارن،کمکشون میکنن کم و کاستی هاشونو جبران کنن…باورشون میکنن…اونوقت من میشنوم که خب اشکالی نداره کور مغزم و راحت طلب….!!

خدا مارو دوست نداشت…گله داشت یا هرچی…سر بوجود آوردنمون همه دلگیری شو خالی کرد…گلمون رو با حرص ورز داد…با بغض شکلمون داد…کیه که انکار کنه استیو جابز تو شهر من میشد یه کارمند درجه دو پشت میزی،که همیشه ناراضی بودنش بود…

من دست از رویام برنمیدارم….نمیذارم دخترک جاه طلب درونم که سرکوبش میکنند بخار شه…روزی که من ورای کهن سالی که به تنم نشسته به وجود خودم پی میبرم…میتونم ببخشمش آیا؟!

نمیدونم.